X
تبلیغات
رایتل

آموزش سوم ابتدایی
سوم دبستانی ها بیایید اینجا 
گردو شکستم اهداف آموزشی: مهارتی: رعایت نظم و ترتیب دانشی: آشنایی با بازیهای ملی نگرشی: ایجاد و تقویت نگرش مثبت به رعایت نظم و هماهنگی در کارها در این آموزش به بچه‎ها بازی گردو شکستم را یاد می‎دهیم. بدین ترتیب که بچه ها را به دو گروه تقسیم می کنیم. روی زمین دو خط بلند زیگزاگ می‎کشیم و سر هر دو طرف یک ظرف پر از گرو قرار می‎دهیم، ‌از هر گروه یک نفر را انتخاب می‎کنیم و این دو نفر در دو طرف خط قرار می‎گیرند و با شمارش 1و2و3 بچه‎های گروه اول می‎گویند: گردو و بچه های گروه دوم می‏‎گویند: شکستیم. در این هنگام هر دو نفر از روی خطهای زیگزاگ عبور می‎کند و نباید پایشان از روی خط بیرون برود و باید تعادل خود را حفظ کنند، اگر بدین ترتیب عمل کردد و بردند از سمتی که به آنجا رسیدند 2 عدد گردو بر می‎دارند و داخل گروه می‎شوند. بدین ترتیب دو نفر، این کار را انجام می‎دهند تا تمام بچه‎ها این بازی را انجام دهند. در آخر اگر دو گروه مساوی شدند، همه دور هم جمع می‎شوند و گردوها را با سنگ می‎شکنند و می‎خورند. مهمان ناخوانده اهداف آموزشی: مهارتی: توانایی اجرای نقش دانشی: آشنایی با داستانهای زیبای ملی نگرشی: ایجاد علاقه و محبت نسبت به حیوانات در این گونه آموزش با قرار دادن وسایلی مانند: پاکت و مداد شمعی، بچه ‎ها شکلهایی از قبیل خروس، جوجه، سگ، گربه، مادر بزرگ،کلاغ،کبوتر و مرغ را بر روی پاکت می‎کشند و با آنها قصه زیبایی خانه مادر بزرگ را بازی می‎کنند و قصه از این قرار است: مادربزرگی در منزل خودش تنها زندگی می‎کرد، خیلی مهربون بود. یک روز که تنها نشسته بود و باران سختی می‎بارید یک صدایی شنید: (در این حال بچه ‎ها با زدن خودکار بر روی میز صدای در زدن را در می‎آوردند.) تق ‎تق ‎تق. خاله پیر زن قصه ما نگاهی به در کرد و گفت: (در این حال دانش ‎آموزی که نقش مادربزرگ را بازی می‎کند با عصا و صدای لرزان می‎گوید:) کیه‎ کیه در می‎زند؟ از پشت در صدای گربه ‎ای آمد: (در این حال همه بچه ‎ها با هم دست می‎زنند و این شعر را می‎خوانند:) صدا، صدای آشناست، ‌بگو که این صدای کیست، ‌به من بگو صدای آشنای کیست؟ (در این حال دانش‎آموز ی که نقش مادر بزرگ را بازی می‎کند، نزدیک در خانه می‎رود و می‎گوید:) کیه کیه در می‎زند؟ (دانش‎آموزی که صدای گربه را در می‎آورد و پاکتی که شکل گربه بر روی آن کشیده شده را در دست دارد وارد می‎شود و می‎گوید:) میو، میو،‌ خاله پیرزن من می‎توانم امشب اینجا بمانم؟ دانش‎آموزی که نقش پیرزن را بازی می‎کند می‎گوید: اگر دلت می‎خواهد می‎توانی اینجا بمانی و با من زندگی کنی و با هم به داخل خانه رفتند. بیرون خانه خاله پیرزن باران همچنان مشغول باریدن بود. (در این حال بچه ‎ها با زدن انگشتان خود روی میز صدای باران را در می‎آورند.) خاله پیرزن که با گربه‎ داخل خانه نشسته بود دید دوباره صدا می‎آید. (دوباره بچه ‎ها با زدن خودکار روی میز صدای در را در می‎آوردند.) تق ‎تق ‎تق. خاله پیرزن گفت کیه ‎کیه در می‎زند در این حال صدای قو قو لی‎ قو قو از پشت در به گوش رسید. (در این حال دوباره بچه ‎ها با هم دست می‎زنند و این شعر را می‎خوانند:) صدا، صدای آشناست بگو که این صدای کیست؟ به من بگو صدای آشنای کیست؟ (دانش‎آموزی که صدای خروس را در می‎آورد و پاکتی که شکل خروس بر روی آن کشیده شده را در دست دارد وارد می‎شود و می‎گوید:) قو قو لی‎ قو قو،‌ قو قو لی ‎قو، (در این حال بچه ‎ها با دست زدن این شعر را می‎خوانند:) خروس پر طلایی قو قو لی‎ قو قو می‎کند، همه رو صدا می‎کنه. میگه: آهای آهای خبردار پاشید، برید سرکار. خروس داخل می‎شود و به خاله پیرزن می‎گوید: می‎شود من اینجا بمانم؟ ‌خاله پیرزن در پاسخ می‎گوید: بله اگر دلت می‎خواهد می‎توانی اینجا بمانی و با من زندگی کنی! اما همچنان از آمدن خروس چیزی نگذشته بود که دوباره صدای تق‎تق آمد. (در این حال دوباره بچه ‎ها با زدن خودکار روی میز صدای در زدن را در آوردند.) از پشت در صدای قاقار کردن کلاغی می ‎آمد. (دوباره بچه ‎ها با دست زدن این شعر را خواندند. صدا، صدای آشناست، بگو که این صدای کیست؟ به من بگو صدای آشنای کیست؟) مادر بزرگ نزدیک درب می‎رود و می‎پرسد کیه ‎کیه در می‎زند؟ (در همین حال دانش‎آموزی که پاکتی در دست دارد و روی آن شکل کلاغی کشیده شده وارد می‎شود و می‎گوید:) قارقار، مادر بزرگ من می‎توانم امشب پیش شما بمانم؟ مادر بزرگ می‎گوید: بله اگر دلت می‎خواهد می‎‎توانی اینجا بمانی و با من زندگی کنی: (در همین حال بچه ‎ها دست می‎زنند و این شعر را می‎خوانند:) کلاغ می‎ گه قارقار دستاتو بشور موقع نهار. پیرزن و کلاغ با هم رفتند و داخل خانه نشستند. خانه خاله پیرزن پر از شادی بود. اما بیرون خانه باران شدیدی می‎آمد. (در این حال بچه ‎ها دستهای خود را محکم بر روی میز می‎زنند و صدای باران شدید و تند را در می‎‏آورند.) مادر بزرگ مشفول صحبت با حیوانات بود؟ دوباره صدا شنید و این روند همچنان ادامه داشت. به طوری که حیواناتی مثل: خرگوش، کبوتر و سگ هم به جمع اضافه شدند و خاله پیرزن اجازه داد تا با او زندگی کنند. خلاصه حیوانات قصه ما نه تنها آن شب را پیش خاله پیرزن ماندند بلکه سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. (در این موقع که قصه تمام شد بچه ‎ها به کمک مربی که قصه را تعریف می‎کرد همدیگر را تشویق کردند.) منبع http://madrece.blogfa.com

[ جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1388 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 360120