X
تبلیغات
ارزان موبایل

آموزش سوم ابتدایی
سوم دبستانی ها بیایید اینجا 
آیا می دانستید؟؟؟
 

آیا میدانستید که اگر همه یخهای قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقیانوسها هفتاد متر اضافه می شود و در این صورت یک چهارم خشکی های کره زمین زیر آب می رود ؟

 
آیا میدانستید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که میتوانند بدون برگشتن اشیاء پشت سر خود را ببینند ؟

 

آیا میدانستید که بزرگترین مدرسه دنیا در شهر مونتسوری هندوستان با تعداد بیست و شش هزار و سیصد و دوازده دانش آموز می باشد ؟

 
آیا میدانستید که چشم انسان حدود ۱۳۵ میلیون سلول بینایی دارد ؟

 
آیا میدانستید که یک بطری ۲ لیتری پپسی حاوی ۹۰ قاشق غذاخوری شکر می باشد ؟

 
آیا میدانستید که انسان‌های راست دست به طور میانگین 9 سال بیش از چپ دست‌ها عمر می‌کنند ؟

 
آیا میدانستید که مزه سیب، پیاز و سیب زمینی یکی ست و بخاطر بوی آنهاست که طعم متفاوتی دارند ؟

 
آیا میدانستید که دارچین بسیار کشنده است اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود باعث مرگ میشود ؟

 

آیا میدانستید که در شیلی منطقه ای صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است ؟

 
آیا میدانستید که هر 50 ثانیه یک نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا می شود ؟

 


آیا میدانستید که وزن اسکلت انسان بالغ بر سیزده تا پانزده کیلوگرم است ؟

 


آیا میدانستید که خرس قطبی هنگامی که روی دو پا می‌ایستد حدود سه متر است ؟

 

 

آیا میدانستید که زرافه می تواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟

 


آیا میدانستید که ایران زمان پهلوی دارای ورزیده ترین خلبانان دنیا بود و تیم اکرو جت نیرو هوایی ایران حرف اول را در دنیا میزد ؟

 


آیا میدانستید که کبد تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد می کند ؟

 


آیا میدانستید که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید می کند، برای تولید برق مورد نیاز تمام کشورهای جهان به مدت یک میلیون سال کافی است ؟

 


آیا میدانستید که هر عنکبوت تار ویژه خود را دارد و هیچ گاه تارهای آنها به هم شبیه نیستند ؟

 


آیا میدانستید که اگر در یک سال هیچ یک از نسلهای یک جفت مگس نر و ماده از بین نروند، حجم مگسهای متولد شده با حجم کره زمین برابر می شود ؟

 


آیا میدانستید که رودی در کامبوج شش ماه سال از شمال به جنوب و شش ماه دیگر سال از جنوب به شمال جریان دارد ؟

 


آیا میدانستید که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است ؟

 


آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد؟

 


آیا میدانستید که موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند ؟

 


آیا میدانستید که روباهها همه چیز را خاکستری می بینند ؟

 


آیا میدانستید که اسبها در مقابل گاز اشک آور مصون اند ؟

 


آیا میدانستید که زرافه ایستاده وضع حمل می‌کند و نوزادش از فاصله 180 سانتی متری به زمین می افتد ؟

 


آیا میدانستید که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای می گیرد ؟

 


آیا میدانستید که اولین تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید ؟

 


آیا میدانستید که اولین اتوموبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران کرد ؟

 


آیا میدانستید که قدرت بینایی جغد 82 برابر قدرت دید انسان است ؟

 


آیا میدانستید که خفاش ها 19 ساعت و شیر ها 17 ساعت در روز می خوابند ؟

 


آیا میدانستید که در زبان عربی،راى کلمه شمشیر ، هشتصد و پنجاه واژه مختلف وجود دارد ؟

 


آیا میدانستید که عسل تنها غذایی است که فاسد نمی شود ؟

 


آیا میدانستید که بلند قدترین مرد جهان جان پل آونوو، دو متر و چهل و نه سانتیمتر قد دارد ؟

 


آیا میدانستید که پول از کاغذ درست نشده بلکه از کتان ساخته شده ؟

 


آیا میدانستید که روزانه بطور متوسط 12 نوزاد به پدر و مادر اشتباهی تحویل داده می شوند ؟

 


آیا میدانستید که شکلات بر روی سیستم عصبی سگ تاثیر مخربی می گذارد، بوسیله چند اونس شکلات براحتی می توان سگ متوسطی را از پای درآورد ؟

 


آیا میدانستید که اغلب، روژ خانمها از پولک ماهی درست شده اند ؟

 


آیا میدانستید که که طولانی ترین دوره بیهوشی در تاریخ پزشکی مربوط به "الن اسپوریتو" یک دختر هفت ساله امریکایی است؟ او پس از عمل جراحی آپاندیس در سال 1942 میلادی به حالت اغماء رفت و پانزده سال بعد به هوش آمد ؟

 


آیا میدانستید که یک لامپ در یک ایستگاه آتش‌نشانی ایالت کالیفرنیای آمریکا وجود دارد که بیش از 100 سال عمر دارد و در طول این مدت روشن است ؟ این لامپ در طول این مدت طولانی به ‌طور 24 ساعته و هفت روز هفته روشن مانده است. این لامپ برق به قدرت چهار وات از سال 1901، در ایستگاه آتش‌نشانی ناحیه لایومور به ‌طور دائم روشن بوده و اکنون 108 سال از آن زمان می‌گذرد. فرضیه‌های زیادی در مورد طول عمر این لامپ 100 ساله که اکنون شهرت زیادی در کالیفرنیا به ‌دست آورده مطرح شده است. کارکنان بازنشسته این ایستگاه آتش‌نشانی عقیده دارند این لامپ که توسط شرکت شلبی الکتریک‌کو ساخته شده از یک کیفیت عالی برخوردار بوده و به‌ خوبی وکیوم شده است

[ چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

ماه خیر و برکت، ماه نزول رحمت، ماه مهمانی و ضیافت الهی، بار دیگر ما را به یک فضای معنوی غیرقابل وصفی می کشاند.
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه ی شما عزیزان تبریک می گوییم و آرزو می کنیم برکت این ماه را در تمامی ثانیه های زندگیتان احساس کنید.

حلول ماه پر برکت رمضان بر شما مبارک

[ چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]


امام اعلام کرده بودند که از فرودگاه به بهشت زهرا خواهند رفت. ما هم انتظامات را به دو دسته تقسیم کرده بودیم که دسته ی اول انتظامات داخل بهشت زهرا و دسته ی دوم مسیر از فرودگاه تا بهشت زهرا را به عهده گرفته بودند. فرماندهی دسته ی اول با مرحوم شهید حاج صادق اسلامی و فرماندهی دسته ی دوم با آقای احمد توکلی بود و من به عنوان مسئول تدارکات، موظف بودم 75 هزار بازوبند انتظامات تهیه کنم. برای این کار با چند نفری از افراد که می توانستند این اقلام را درست بکنند تماس گرفتم تا اینکه چند نفر پیراهن دوز و مهر زن را به مدرسه ی رفاه آوردیم و پارچه و نوار به اندازه ی کافی در اختیار آنها گذاشتیم و درواقع به هر زحمتی که شده، اقلام و اتیکت های لازم را فراهم آوردیم. با این حال سیر قضایا طوری پیش رفت که همه چیز از دست انتظامات خارج شد و انتظامات اصلا مفهومی نداشت. مسئولان شاخه ها، بازوبندها را یازدهم بهمن تحویل گرفته، میان افراد توزیع کردند و ما توانستیم انتظامات سازمان یافته ای را شکل دهیم؛ البته چنان که گفته شد خود مردم انتظامات را برعهده گرفتند و نیاز چندانی به انتظامات سازمان داده شهده ی ما احساس نشد.
شب یازدهم بهمن بچه های اسکورت به منزل ما آمدند، ولی چون منزل ما گنجایش آنها را نداشت به خانه ی باجناقم در خیابان هفده شهریور رفتیم و شب را در آنجا گذراندیم. شهید محمد بروجردی رئیس اسکورت با افرادش آنجا بودند. آن شب، یک شب رویایی بود. هیچ کس تا صبح نخوابید و همه بیدار بودیم. چون فردا قرار بود مرجعمان، امام (ره) تشریف فرما شوند. فکر کنم در همه ی کشور کمتر کسی بود که آن شب خواب به چشمش بیاید. ما، در خانه ی باجناقم، مدام در حال نماز و نیایش بودیم و با خدایمان راز و نیاز می کردیم تا اینکه صبح موعود فرا رسید.
صبح زود از خواب برخواستم و ماشین بلیزر را روشن کردم و پس از خواندن «آیه الکرسی» و «وان یکاد» به سوی فرودگاه به راه افتادم. ساعت 6 به فرودگاه رسیدم. هنوز کسی نیامده بود، ولی دیدم که دو نفر پاسبان از نیروهای خودمان دم در فرودگاه ایستاده اند که آنها را مرخص کردم. چون قرار نبود آن روز کسی در آن مکان باشد. چون برای استقبال کنندگان کارت فرستاده بودیم و قرار نبود هرکسی به داخل فرودگاه راه داده شود، نیروها را دم در متمرکز کردیم. ما فرودگاه را سامان داده بودیم که کم کم مهمانهایمان هم آمدند.
روز 12 بهمن هواپیمای حامل حضرت امام در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست. قبل از اینکه امام از داخل ترمینال بیرون بیاید، دیدم که مجاهدین خلق در میان روحانیون ایستاده اند، به همین دلیل روی پله ها رفتم و گفتم: صف اول باید روحانیون باشند. برای اینکه کارم را تکمیل کنم رفتم دست اسقف مانوکیان، خلیفه ی ارامنه را که در صف سوم بود گرفتم و به صف اول آوردم و به این ترتیب، مجاهدین خلقی ها و منافقین به صفوف دوم و سوم رفتند.
ازدحام جمعیت به گونه ای بود که مدام افراد غش می کردند و می افتادند. از افرادی که غش کرد؛ شاه حسینی از اعضای جبهه ی ملی بود. (مسئول بازار جبهه ی ملی) شلوغی به حدی بود که نه توقف امام در آن مکان کوچک میسربود و نه امکان اینکه امام را از این مکان بیرون ببریم وجود داشت. چون مردم بیرون می آمدند و نمی گداشتند امام سوار ماشین که دم در پار شده بود شوند؛ بنابراین تصمیم گرفتم امام را دوباره به باند ببریم. تا بعد ماشین را به سوی باند بیاوریم و امام همانجا سوار شوند. امام به سوی باند بازگشتند و چند دقیقه صحبت کردند و بعد فرمودند: «وعده ی ما بهشت زهرا» من هم پریدم ماشین را کنار باند آوردم. همان زمان که من ماشین (بلیزر) را می آوردم دیدم که امام و حاج سید احمد آقا سوار یک بنز شدند که مال نیروهای هوایی بود. بلافاصله رفتم و ضمن عرض ادب گفتم که آقا شما قرار است در این ماشین بنشینید. آقا فرمودند: «چه ضرورتی دارد؟» عرض کردم که این ماشین کوتاه است و جمعیت زیاد. بنابراین ما یک ماشین بلند برای شما در نظر گرفته ایم که مردم بتوانند شما را ببینند…
ما پیوسته اخبار مربوط به فرود هواپیما را از برج مراقبت می گرفتیم و با آنها در ارتباط کامل بودیم. وقتی که هواپیما به زمین نشست ابتدا قرار نبود. کسی به روی باند برود و فقط آقای مطهری رفتند و با ایشان هم (امام) پایین آمدند. بعد از آن امام به سالن کوچکی که در چند متری محوطه ی باند بود و ما آن را به زور نگه داشته بودیم، تشریف آوردند. ازدحام جمعیت به گونه ای بود که مدام افراد غش می کردند و می افتادند. از افرادی که غش کرد؛ شاه حسینی از اعضای جبهه ی ملی بود. (مسئول بازار جبهه ی ملی) شلوغی به حدی بود که نه توقف امام در آن مکان کوچک میسربود و نه امکان اینکه امام را از این مکان بیرون ببریم وجود داشت. چون مردم بیرون می آمدند و نمی گداشتند امام سوار ماشین که دم در پار شده بود شوند؛ بنابراین تصمیم گرفتم امام را دوباره به باند ببریم. تا بعد ماشین را به سوی باند بیاوریم و امام همانجا سوار شوند. امام به سوی باند بازگشتند و چند دقیقه صحبت کردند و بعد فرمودند: «وعده ی ما بهشت زهرا» من هم پریدم ماشین را کنار باند آوردم. همان زمان که من ماشین (بلیزر) را می آوردم دیدم که امام و حاج سید احمد آقا سوار یک بنز شدند که مال نیروهای هوایی بود. بلافاصله رفتم و ضمن عرض ادب گفتم که آقا شما قرار است در این ماشین بنشینید. آقا فرمودند: «چه ضرورتی دارد؟» عرض کردم که این ماشین کوتاه است و جمعیت زیاد. بنابراین ما یک ماشین بلند برای شما در نظر گرفته ایم که مردم بتوانند شما را ببینند. در همین هنگام شهید عرقی به کمکم آمدند و به امام گفتند: آقا شما تشریف بیاورید عقب این ماشین بلیزر سوار شوید؛ بنابراین امام از آن ماشین پیاده شدند و در ماشین ما نشستند.
ما قرار گذاشته بودیم در ماشین بلیزر، آیت الله مطهری در صندلی عقب کنار امام بنشیند. هاشم صباغیان هم بیسیم به دست پشت سر امام بنشیند تا اوضاع را کنترل کند. آقای مطهری وقتی که امام سوار ماشین شدند گفتند که نمی آیم و سوار نشدند و خودشان به بهشت زهرا رفتند، ولی آقای هاشم صبغیان عقب بلیزر نشسته بود. وقتی که آقا خواست سوار شود من گفتم که آقا عقب بلیزر سوار شوید. که امام فرمودند که من می خواهم جلو بنشینم. دم در ماشین، امام رو به من کردند و با اشاره به صباغیان گفتند: «به جز احمد و من کس دیگری در این ماشین نباشد» آقای صباغیان گفتند که من ماموریت دارم اما امام قبول نکردند و بلاخره فرمودند که پیاده شوید و آقای صباغیان پیاده شدند.
بعد از آنکه امام همراه احمد آقا سوار ماشین شدند به طرف بهشت زهرا به راه افتادیم. گروه اسکورت، آن چنان که سازماندهی کرده بودیم، در دو طرف ماشین قرار گرفتند و من در وسط آنها بودم. این گروه اسکورت تا دم فرودگاه کارشان طبق برنامه بود، ولی همین که به خارج از فرودگاه رسیدیم همه چیز به هم خورد. چون مردم ماشین امام را احاطه کرده بودند. بدین ترتیب اگر اسکورت ها هم بودند دیگر فایده ای نداشت.
اولین جایی که ماشین توقف کرد در میدان فرودگاه بود. مسیر باند تا میدان فرودگاه را که دویست متر بیشتر نبود به دلیل ازدحام مردم به زحمت طی کردیم. همین که در میدان متوقف شدم فهمیدم که اگر لحظه ای در حرکت تردید کنم اصلا نمی توانم امام را به بهشت زهرا برسانم. چون هرآن ازدحام جمعیت بیشتر می شد؛ بنابراین تصمیم گرفتم به هیچ وجه توقف نکنم و هرگونه توقف اجباری را بشکنم و به راه خود ادامه دهم. در طول مسیر از فرودگاه تا بهشت زهرا امام آرام در ماشین نشسته بود، در حالی که لبخند محبت آمیز بر روی لبانشان بود و مدادم به احساسات مردم با لبخند و تکان دادن دست پاسخ می دادند. در بعضی از مسیرها، امام اسم مسیر یا مکان خاصی را می پرسیدند و من جواب می دادم و…
اولین جایی که ماشین توقف کرد در میدان فرودگاه بود. مسیر باند تا میدان فرودگاه را که دویست متر بیشتر نبود به دلیل ازدحام مردم به زحمت طی کردیم. همین که در میدان متوقف شدم فهمیدم که اگر لحظه ای در حرکت تردید کنم اصلا نمی توانم امام را به بهشت زهرا برسانم. چون هرآن ازدحام جمعیت بیشتر می شد؛ بنابراین تصمیم گرفتم به هیچ وجه توقف نکنم و هرگونه توقف اجباری را بشکنم و به راه خود ادامه دهم.
در طول مسیر از فرودگاه تا بهشت زهرا امام آرام در ماشین نشسته بود، در حالی که لبخند محبت آمیز بر روی لبانشان بود و مدادم به احساسات مردم با لبخند و تکان دادن دست پاسخ می دادند. در بعضی از مسیرها، امام اسم مسیر یا مکان خاصی را می پرسیدند و من جواب می دادم. اولین جایی که امام پرسیدند میدان انقلاب بود که فرمودند اینجا کجاست و من گفتم که میدان انقلاب در حالی که قبل از آن، به آن میدان، 24 اسفند می گفتند. وقتی که به دانشگاه تهران نزدیک شدم جمعیت متراکم بود و ازدحامشان بیشتر. حضرت امام آنجا هم پرسیدند: «اینجا کجاست؟» و من گفتم که دانشگاه تهران است. ایشان فرمودند: «مگر قرار نیست ما برویم دانشگاه و پایان تحصن علما را اعلام کنیم؟» من گفتم که اکثر علما به فر.دگاه آمده بودند؛ گذشته از این، نمی شود توقف کرد و باید حرکت کنیم و ایشان موافقت کردند.
در جلوی دانشگاه تهران تراکم جمعیت به حدی بود که اصلا ماشین روی دست مردم بود و در اثر فشار مردم چپ و راست می رفت، ولی همین که یک لحظه احساس کردم ماشین از دست مردم رها شد، پدال گاز را گرفتم و حرکت کردم و به خیابان امیریه پیچیدم. یکی از نکات جالب در مسیر،  این بود که عده ای به اصطلاح مسابقه ی دوی ماراتن گذاشته بودند و من هر لحظه آنها را در کنار ماشین میدیدم. نکته ای دیگر اینکه در میدان منیریه، یکی از بچه های آن منطقه دستگیره ی ماشین را گرفته بود و مرتب قربان صدقه ی امام می رفت. و به شاه و کس و کار فحش های رکیکی میداد که من مدام نهی اش  می کردم، ولی امام میفرمود که حالتش طبیعی نیست و من یکباره ترمز کردم و دستگیره ی ماشین از دستگیره رها شد.
شیرین ترین جمله ای که من از امام شنیدم در خیابان یاد آوران-شهید رجایی- فعلی است که آن زمان منطقه ای بسیار محروم بود.
وقتی امام انجاها را با آن محرومیت دیدند رو به سید احمد آقا کردند و گفتند: (ببین احمد، من با این مردم کار دارم.) در انجا، جلوی من مینی بوس رادیو و تلویزیون بود و پشت سرم یک بنز بود. مردم فکر میکردند امام در بنز است، بنا بر این به سوی بنز هجوم می آوردند و یکبار می دیدند که ماشین حامل امام دور شده و بعد می دویدند. گاهی من خودم با اشاره به مردم میفهماندم که امام در این ماشین نشسته اند. در طول مسیر؛ چهار، پنج بار در تنگنا قرار رفتم. بعضی مواقع مردم روی ماشین می رفتند و اطراف ماشین را احاطه میکردند و باعث می شدند هوا کمتر به ماشین برسد و گرم شود. در این مواقع کولر ماشین را روشن میکردم، ولی زود میبستم چون می ترسیدم که امام سرما بخورند. یکی دو بار هم امام فرمودند که کولر را باز کنم. یکی دوبار احساس می کردم که دست هایم از شانه هایم جدا می شود و در اختیار بدنم نیست، ولی هر بار که امام میفرمودند: «آرام، آرام، اتفاقی نمیافتد»، مثل اینکه یک ظرف آب سرد به سرم می ریختند و آرام میشدم و حرکت میکردم.
در طول مسیر، هیچ جا جمعیت کم نمی شد و من تخمین میزنم که بین شش تا هشت میلیون نفر در این مسیر سی و چهار کیلو متری از امام استقبال می کردند. وقتی که به بهشت زهرا رسیدیم دیگر در آنجا مردم گاهی خودشان ماشین را حرکت می دادند و فرمان گاهی از دستم خارج می شد لحظه به لحظه تراکم جمعیت بیشتر می شد تا اینکه به نقطه ی آخری رسیدیم که امام پیاده شدند و دیگر ماشین هم خاموش شد. از قرار معلوم بچه ها هماهنگ کرده بودند که هیلی کوپتر بیاورند و در پانصد متری اخرین محل توقف بلیزر قرار دهند و در باقی مسیر، امام را با هیلی کوپتر بردند من از این مسئله خبر نداشتم که قرار است هیلی کوپتر بیاورند.
حاج سید احمد آقا در همان انتهای خیابان شهید رجایی بیهوش شده بود و بعد از مدتی به هوش آمده بود. حال من هم یک بار به هم خورده بود، ولی امام کاملا سالم و با نشاط بودند. وقتی که به بهشت زهرا رسیدیم من و حاج سید احمد آقا نشسته بودیم که امام خواستند در ماشین را باز کنند. من قبل از آن که به فرودگاه بیاییم میله ای را کار گذاشته بودم که اگر دستگیره هم باز می شد، در ماشین باز نمی شد و باید آن اهرم را فشار می دادی تا در ماشین باز شود. وقتی امام دیدند در ماشین باز نمی شود فرمودند که در ماشین را باز کنم. قرار بود معظم له به قطعه ی هفده تشریف ببرند. مردم اطراف ماشین ازدحام کرده بودند و ممکن بود اگر امام پیاده می شد، جان ایشان به خطر بیفتد؛ بنابراین در برزخ عجیبی گیر کرده بودم. از یک طرف امام با دستگیره ی ماشین ور می رفتند و اصرار می کردند که در را باز کنم و از طرف دیگر بیرون را می دیدم، ولی جرات سرکشی از دستور امام را نداشتم. آن جا متوسل به حضرت زهرا شدم که نجاتم دهد و…
حاج سید احمد آقا در همان انتهای خیابان شهید رجایی بیهوش شده بود و بعد از مدتی به هوش آمده بود. حال من هم یک بار به هم خورده بود، ولی امام کاملا سالم و با نشاط بودند. وقتی که به بهشت زهرا رسیدیم من و حاج سید احمد آقا نشسته بودیم که امام خواستند در ماشین را باز کنند. من قبل از آن که به فرودگاه بیاییم میله ای را کار گذاشته بودم که اگر دستگیره هم باز می شد، در ماشین باز نمی شد و باید آن اهرم را فشار می دادی تا در ماشین باز شود. وقتی امام دیدند در ماشین باز نمی شود فرمودند که در ماشین را باز کنم. قرار بود معظم له به قطعه ی هفده تشریف ببرند. مردم اطراف ماشین ازدحام کرده بودند و ممکن بود اگر امام پیاده می شد، جان ایشان به خطر بیفتد؛ بنابراین در برزخ عجیبی گیر کرده بودم. از یک طرف امام با دستگیره ی ماشین ور می رفتند و اصرار می کردند که در را باز کنم و از طرف دیگر بیرون را می دیدم، ولی جرات سرکشی از دستور امام را نداشتم. آن جا متوسل به حضرت زهرا شدم که نجاتم دهد. یک باره دیدم آقای علی اکبر ناطق نوری بدون عبا و عمامه روی دست مردم به طرف ماشین آمدند. من در طرف خودم را باز کردم و به او گفتم: به ایشان ( امام) بگویید بیرون نروند. ایشان رفتند و سلام علیکی با امام کرند و گفتند که چند لحظه ای منتظر بمانید تا نزدیک هلی کوپتر برویم و امام هم اصرار می کردند که زود باشید مردم را بیشتر از این در قطعه ی هفده منتظر نگذارید. در همان حال، با هماهنگی که صورت گرفت هلی کوپتر نزدیک بلیزر آمد، ولی چون ماشین خاموش خاموش شده بود، فشار مردم آن را از هلی کوپتر دور می کرد تا اینکه عده ای از جوانان، یا کریم گویان ماشین را بلند کردند و نزدیک هلی کوپتر بر زمین گذاشتند و عده ای از آشنایان هم دور ماشین حلقه زدند. آقای ناطق نوری رفتند بالای پله ی هلی کوپتر و من هم امام را بغل کردم و دستش را به دست آقای ناطق دادم و امام داخل هلی کوپتر رفت و بعد احمد آقا هم وارد شد. در آنجا یمی از جوان ها پایش را روی سینه ی من گذاشت و داخل هلی کوپتر رفت. خستگی رانندگی در مسیر متراکم و درد سینه ی آن ضربت باعث شد من بیهوش شوم و دیگر قضایا را نفهمیدم تا اینکه چشم باز کردم و دیدم برادران صالحی و دکتر عارفی -پزشک مخصوص امام- دارند به تنفس می دهند و امام هم فریاد می زدند: «من دولت تعیین می کنم؛ من توی دهن این دولت می زنم.» بعد از آن به هوش آمدم، همراه با برادرها به مدرسه ی رفاه برگشتیم تا اوضاع را مرتب کنیم و دیگر بعد از آن من در قضایا نبودم تا اینکه امام به مدرسه ی رفاه تشریف آوردند.

منبع : تسنیم

[ شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

www.bandarstudents.blogfa.com

 www.bandarstudents.blogfa.com
* برای این که دندان هایت مثل برف سفید شود .

www.bandarstudents.blogfa.com
* برای این که مزه ی غذاهای خوش مزه را بهتر بفهمی .

www.bandarstudents.blogfa.com
* برای این که میکروب های ناقلا لای دندان هایت لانه نکنند .

www.bandarstudents.blogfa.com

* برای این که دهانت مثل گل خوش بو باشد .

 

حالا بگو ببینم دوست داری مسواک بزنی یا نه ؟

[ شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پازل-اعداد-دیجیتال-(4)

همکاران عزیز پایه دوم روش ساخت پازل اعداد دیجیتال برای آموزش فعال در تدریس ریاضی دوم ابتدایی را اینجا مشاهده نمایید .

[ شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

برای آموزش مفاهیمی چون محاسبات ،چهار ضلعی ها و کسر در کلاس چهارم نیاز به صفحه شطرنجی ،تخته میخی و نوارهای کسر است که میتوان ضمن دانلود این ابزارها  گرفتن پرینت در اختیار دانش آموزان قرار داد و آنها با گذاشتن طلق شفاف روی آنها از ماژیک وایت برد استفاده کنند .


دانلود

[ شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

ریاضی  1    دانلود

ریاضی 2     دانلود

ریاضی 3     دانلود

ریاضی  4    دانلود

ریاضی 5     دانلود

ریاضی 6     دانلود


[ پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پیش نویس ضمیمه کتاب تربیت بدنی سال چهارم ابتدایی93-94   دانلود


دانلود پیش نویس ضمیمه کتاب هنر سال چهارم ابتدایی93-94    دانلود

[ شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

فارسی خوانداری    دانلود

فارسی نوشتاری  دانلود

[ شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پیش نویس کتاب مطالعات اجتماعی چهارم ابتدایی 93-94 دانلود

[ شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پیش نویس کتاب علوم چهارم ابتدایی93-94    دانلود

[ شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پیش نویس کتاب ریاضی چهارم ابتدایی93-94 فصل اول تا فصل 7   دانلود

[ شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:32 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]
طب سنتی از زبان حجت الاسلام ضیایی   دانلود

[ شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 08:47 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]


تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی
تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید
و استخاره زدم ، گفت نازنین زهرا باشی
خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی
خدا کند که پر از عشق مادرت باشی
خدا کند که پر از مهر مادرم باشی
همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد
تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی
تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی
بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی
تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی

[ یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]
پیش نویس فصل چهارم  کتاب ریاضی چهارم      دانلود

[ یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

مقام معلم

شخصى در مدینه مدرسه ‏اى تأسیس کرد و به آموزش کودکان مشغول بود. روزى یکى از فرزندان امام حسین(ع) به مدرسه وى رفت و آیه شریفه « الحمدلله رب العالمین » را آموخت. وقتى به منزل برگشت، آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه‏ اى از معلم آموخته است.
امام حسین(ع) هدایاى زیادى براى معلم فرستاد به طورى که موجب شگفتى عده‏اى از یاران آن حضرت گردید.
آنها نزد امام آمدند و عرض کردند: آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه، این همه هدیه براى معلم فرستاده‏ اى؟!
حضرت فرمود: آنچه که دادم چگونه برابرى مى‏کند با ارزش آنچه که او به پسرم آموخته است.
ایشان با این کار ارزش والاى معلم را به تمامى یاران و پیروان خود گوشزد نمود

.

حدیث :

 « کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ »

------------------------------------------------

پیامبر خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله :

أجوَدُکُم مِن بَعدِی رَجُلٌ عَلِمَ عِلما فنَشَرَ عِلمَهُ؛

بخشنده‏ ترین شما پس از من، کسى است که دانشى بیاموزد، آن‏گاه دانش خود را بپراکند.

میزان الحکمه ، ح 13825

------------------------------------------------

امام صادق علیه‏ السلام :

تَواضَعُوا لِمَن طَلَبتُم مِنهُ العِلمَ؛

در پیشگاه کسى که از او دانش مى‏ آموزید، فروتن باشید.

کافى : ج 1 ، ص 36

[ چهارشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

اینم عکس دخترم نازنین زهرا

[ سه‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

پیش نویس فصل سوم کتاب ریاضی چهارم       دانلود

[ سه‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

دانلود فصل اول  کتاب ریاضی چهارم     دانلود

دانلود فصل دوم  کتاب ریاضی چهارم     دانلود


[ یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

نمونه سوالات جدید از سایت کانون

1 - نمونه سوال امتحانی درس ریاضی       دانلود

2 - نمونه سوال امتحانی درس علوم              دانلود

3 - نمونه سوال امتحانی درس بخوانیم و بنویسیم         دانلود

4 - نمونه سوال امتحانی درس اجتماعی + پاسخ          دانلود


[ شنبه 28 دی‌ماه سال 1392 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

۱ -  ارزشیابی املاء سوم دبستان     دانلود

2 -  ارزشیابی ریاضی  سوم دبستان     دانلود

3 -    

[ جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]
[ جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]


ایرادات تایپی ریاضی سوم دبستان لطفا دانلود کنید

[ جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

باسلام واحترام  می خواهم اول عکس دخترم نازنین زهرا که الان 4.5 سالشه بذارم


[ جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]
کد بازی تمرکز حواس برای وبلاگ بازی که در اینجا ملاحظه میفرمایید یک بازی نوشته شده با جاوا اسکریپت است که به بازی تمرکز حواس شهرت دارد ، البته گفته میشود فقط نوابغ قادرند به مدت سی ثانیه یا بیشتر این بازی را ادامه دهند و همچنین خلبانان نیروی هوایی آمریکا میتوانند بیش از یک دقیقه در این بازی استقامت نمایند. شاید شما هم یک نابغه باشید و بتوانید رکورد خلبانهای آمریکایی را بشکنید. این بازی به تمرکز حواس بسیار بالایی نیاز دارد. اگر مایل بودید این بازی فوق العاده سبک را به وبلاگ خود اضافه نمایید تا کاربرانتان بتوانند بطور مستقیم از طریق وبلاگ شما نبوغ و تمرکز حواس خود را محک بزنند کافی است کد موجود را در جایی مناسب از قالب وبلاگ خود کپی نمایید.
دستورالعمل بازی ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن را حرکت دهید. سعی کنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ برخورد نکند. اگر بتوانید بیشتر از 30 ثانیه از برخورد جلوگیری کنید، به احتمال زیاد شما یک نابغه هستید! گفته شده خلبانان نیروی هوایی آمریکا تا بیش از 1 دقیقه می توانند به بازی ادامه بدهند!
[ جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

نازنین زهرا 1سال و7ماهگی

[ جمعه 24 دی‌ماه سال 1389 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

برای دریافت فایل آزمون مدادی کاغذی پایه اول ابتدایی اینجا کلیک کن

[ چهارشنبه 22 دی‌ماه سال 1389 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

به گزارش شیعه آنلاین، دین مبین اسلام هنوز در کشور آلمان به رسمیت شناخته نشده است. اخیرا یک مؤسسه دینی برای رسمی شدن دین اسلام در آلمان رفراندمی برگزار کرده و از کاربران اینترنتی خواسته که نظر خود را در این مورد بیان کنند.
متأسفانه به دلیل عدم توجه مسلمانان به این رفراندم، تا به این لحظه تعداد مخالفان رسمی شدن دین مبین اسلام و آنهایی که به گزینه “خیر” رأی داده اند، بیشتر از موافقان و آنانی است که به گزینه “بله” رأی داده اند.
از همین رو از تمام مسلمانان درخواست می کنیم با وارد شدن به لینک این سایت که در ذیل این خبر قرار دارد، در این رفراندوم شرکت کنند و برای رسمی شدن دین مبین اسلام در آلمان رأی بدهند.
گفتنی است گزینه “JA” به معنی “بله” است.لینک:

www.tagesschau.de/inland/wulffrede112.html

راهنمایی :

سه گزینه وجود دارد که فقط یکی را می توانید با کلیک بر روی دکمه ی رادیویی (دایره) انتخاب کنید .
Ja = بله ( موافقت با رسمی شدن اسلام در آلمان )
Nein = نه ( مخالفت با رسمی شدن اسلام در آلمان )
Weiß nicht. / Ist mir egal. = نمی دانم / اهمیتی نمی دهم ( رأی ممتنع )
و در پایین دو کلید قرار دارد :
Zur Auswertung = مشاهده ی نتیجه نظر سنجی
Stimme abgeben = رأی دادن

دو دین مسیحیت و یهودیت قبلاً در آلمان رسمی اعلام شده است

[ چهارشنبه 22 دی‌ماه سال 1389 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

برای دریافت فایل لطفا کلیک کنید 

[ دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

روشی ابتکاری و تجربی برای تقویت املاء کلاس اولی ها :

۱-   ابتدا برای این دانش آموز نرمشی3 الی 5 دقیقه ای همراه با موزیک ملایم در نظرمی گیریم تاجریان خون رسانی به مغز بهتر صورت گیرد .

 2-   متن املا ی مورد نظر را برای این دانش آموز میخوانیم.

 3-   از این دانش آموز می خواهیم تا متن  مورد نظر را برای ما روخوانی کند .

 4-  در هر کلمه ای که مکث کرد و نتوانست بخواند ، حتی مکثی کوتاه می فهمیم که در نوشتن این کلمه نیزنا توان خواهد بود.چون شکل کلی این کلمه را نتوانسته در ذهن خود تثبیت کند .

 5-  از دانش آموز می خواهیم کلمه ای را نتوانست بخوانددر دفتر مشق یک سطر بنویسد و دوباره بخواند . ( البته باید متذکر شد که تمام این مراحل قبل از  اینکه به همه ی دانش آموزان املا گفته شود با دانش

آموز فوق اجرا می شود )

 6- سپس به این دانش آموز همراه با همکلاسی های خودمتن املایی که قبلاتمرین شده ،املامی گوییم.

 7-بعد از تصحیح املای این دانش آموز از او می خواهیم اشتباهات خود را در وایت بردی که قبلا در کنار نیمکت وی وجلو دید او نصب شده  بنویسد.  دانش آموز با نوشتن  کلمات در وایت برد و مشاهده ی آنها در طول هفته شکل صحیح آن کلمات را یاد می گیرد.

 

[ جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ زکیه رحیمیان ]

   1    2    3    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 283236